خرید بک لینک

همینطوری میاد. آروم آروم. میخزه و شروع میکنه به خراشیدن دیوارهی قلب با یه چیز نوک تیز.

سوزش زخم سطحی بیشتر از زخم عمیقه. چون عمیق که باشه میزنه عصبا رو داغون میکنه.

نفرت هم همینطوریه. اولش خراش میده. قلبت میسوزه. حسش میکنی. کم کم که عمیق میشن خراشا، دردش گم میشه. کم میشه. فکر میکنی ترمیم شدن غافل از این که دیگه قلبی برات نمونده. شده یه تودهی متراکم و گره خورده از نفرت.

همینطوری میاد. آروم آروم.

برچسب: نفرت, نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:12

« آرامش غلیظ

خوبِ بدِ مریض

جو رو بهم بریز

خیره بشو به من

عشق بدون رحم

دوسِت دارم بفهم

بی نیش و اخم و تخم

حرفاتو رک بزن! »

حقیقتا سینا حجازی یه جور خوبی باحاله!

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 10:56

صدای خندههایمان خیلی بلند نبود. اما همیشه بود. اینکه آن راهپله چه خاطراتی از ما در یادش ماندهبود و آن برگهایی که هر روز صبح جارو میشدند یک گوشه شاهد چه مکالماتی از زبان ما بودند را نمیدانم. انقدر زیاد بودند که نه حافظهی راهپله گنجایش نگهداریشان را داشت و نه ذهن برگهای خشک و پیر توانایی به

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 7:34

یک سری آدمها، بودنشان قشنگ است. بودنشان رنگ میزند بر زندگی خاکستری اطرافیانش. بودنشان لبخند مینشاند روی لبها. انسانهای فرهیخته و با فهم و شعوری که وقتی بهشان فکر میکنی عظمت را در وجودشان حس میکنی. ولی در عین بزرگی و عظمت، میتوانی کنارشان راحت باشی. معذب نشوی. لذت ببری از حضورشان. یاد بگیری.

برچسب: نویسنده: بهراد افشاری تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1396 ساعت: 7:34

صفحه بندی